هانا جونهانا جون، تا این لحظه: 4 سال و 10 ماه و 6 روز سن داره
مامان بهنازمامان بهناز، تا این لحظه: 33 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

هانا امید من و بابا

عاشق زندگیمم

لطفا برای سلامتی دردونه زندگیم یدونه صلوات بفرستید

سفر با قطار به کرمان

سلام دختر احساساتیه من مامان فدای صورت کوچولوت بشه که این هفته با ویروسی که گرفتی و یک هفته تبی که داشتی کلی لاغر شدی.😭😭 خداروشکر الان بهتری و تبت قطع شده و توی قطاریم😂 الان یعنی ۲۸ ابان طبق برنامه ریزی قبلیمون بلیط قطار گرفته بودیم که بریم کرمان.قرار شد با قطار بریم چون هم شما خانوم شدی و فهمیده هم با این اوضای تحریمها حسابی به تجهیزات هواپیماهای موجود نیست .البته چون مریض شدی قرار شد که اگه بهتر نشدی کنسل کنیم که خداروشکر بخیر گذشت‌ عصری با بابایی اومدیم راه اهن و شما که حسابی بابایی شدی کلی گریه کردی 😔و هی میگفتی بابامم بیاد.اما بابا بخاطر مطبش نمیتونست زیاد کرمان بمونه و دو سه روز ارزش مسافت طولانی اومدن رو ندا...
28 آبان 1398

دنیای رنگی رنگی هانا

امروز ازت پرسیدم توی دنیا بهت خوش میگذره؟کار خوبی کردم به دنیات اوردم؟یکم فکر کردی و بعد گفتی تو بهترین مامان دنیایی و بابامم مهربونترین بابای دنیا🥰🥰🥰🥰🥰 یک لحظه با این جوابت رفتم تو اسمون و بدنم داغ شد. خدا رو شکر که این ۴ سال و ۹ ماه و یازده روزت برات خوش گذشته نفس مامان اینم عکسای این دوران قشنگ و شیرینت. صونا دختر دوستم خاله زهراس که رفتیم دیدنش و کلی بهت خوش گذشت   حیاط مهدکودک               حیاط مهد کودک که داشتی میرفتی مهد رو نشون مامانی زهرا بدی.   اینم گریم هالووینت که به اصرار خودت بود و تو تلوزیون دیدی و دلت...
20 آبان 1398

سفر به استانبول

سلام عشق جان من سلام خوش سفر و همسفر خوب من بهترین یار و یاور من و بابا بمون همیشه عزیزتر از جونم برات بگم از سفر استانبول بابایی برای یازدهم مهر ماه برامون بلیط گرفت و شش روز رفتیم اونجا هتل خیلی تمیز و دنجی داشتیم و تو هم که عاَشق یخچال کوچولوی هتلایی دست بابا وحید درد نکنه که یکبرنامه ریزی توپ داشت و کلی جاهای تفریحی رفتیم خیلی بهت خوش گذشت و توی کالسکه راحت مینشستی و ماهم راحت بودیم واقعا همکاری کردی و کلی خانوم بودی دورت بگردم اینا عکسای تو فرودگاه بود .ساعت ۵.۵۰ صبح پرواز داشتیم و تو فقط دو سه ساعت لالا کرده بودی اما خداییش اذیتم نکردی و هیجان داشتی.کل پروازم لالا بودی و مثه فرشته...
19 آبان 1398

سفر تبریز

دختر طلای مامان خوبی عشقم الان که میتویسم چهارشنبه اخر شب هست سوم مهر ۹۸.یکهو یادم اومد چند وقته ننوشتم برات.عروسی عمه مهلا جون تموم شد و اون رو برات حتما پستش رو میزارم . چند وقت پیش پانزدهم شهریور دسته جمعی با مامان زهرا و بابا حسین مهربون و عمو مجید و عمه مرضیه رفتیم مسافرت.شهرهای تبریزو مشکین شهر و .... خیلی خوش گذشت و به تو که خیلی خیلی بیشتر و حسابی با دوستای کوچولوت بازی کردی.البته بماند که دعواهای بچه گانه هم کم نداشتین و ... اما خوب روی هم رفته عالی بود تعطیلی تاسوعا و عاشورا بود و شما با یک هفته ای که مامان زهرا جون از قبلش اومده بودن تهران حدودا دو هفته مهد نرفتی و استراحت کردی.قبل ترشم که با مسافرت عروسی و بودن مامان من دو...
4 مهر 1398

سفر کرمانشاه عروسک ما

سلام دختر کوچولوی کرد من .خوبی عروسک مامان؟ دوباره رفتیم سفر .این بار رفتیم کرمانشاه تعطیلات چهاردهم پانزدهم خرداد ۹۸ خیلی خیلی قشنگ بود و گرررررم بعد از رفتن به عار قوری قلعه در جوانرود همونجا عکس با لباس کردی میگرفتن و تو شدی هانای کرد خوشکل غَشششش کردیم برات لباسشو نشد بخریم از بازار اما کلاه و شال کردی زیرش رو برات یادگاری گرفتیم خیلی جاهای خوشکل رفتیم و عکس گرفتیم که همه رو برات یادگاری میزارم نفس مامان روز اول تو سراب صحنه سوار اسب و موتور شدیم و کلی خوش گذشتت ولی خوب ظهر و افتاب سوزان هم کلافگی و غررر و .... هم داشت دیگه               ...
20 خرداد 1398

هانا و دندونهای شیری

سلام هانایی خوبی نفس مامان میدونی نفسم به نفست بنده؟ میدونی با هر خندت چقد کیف کردم و با گریت چقد غصه خوردم؟ هنه بهم میگن تو خیلی حساسی و خودتو داری برای هانا پیر میکنی اما من این حس رو ندارم من با داشتن تو .با بو کردن تو با بوسیدن لپات تو خواب جوونترین و شادترین مامان دنیام دو سه روزه که دل تو دلم نیست . دو سه روزه که فکرم فقط تویی تو و دندونای خوشکلت .من خیلی مراقب دندونات و مسواک زدن و ...بودم از همون اول.اما انگار جنس دندونات زیاد خوب نبوده از دو سالگی هم میبرم چکاپ.و تو خدایی همکاری کردی همیشه این بار که بردم دکتر گفت یک سوراخ ریز بوده که در طاهر چیزی نیست اما نفوذ کرده و از داخل پوسونده.و به عصب رسیده درسته دندون...
2 خرداد 1398

هانا در مهد پیچک

شیرین زبون مامان سلام سلام دختر ۴ ساله من سلام غرغروی مامان این روزا قشنگ بزرگ شدنت رو میبینم و بعصی وقتا با بدقلقیت به فکر نوجوان شدنت میفتم تازگیا سریع قاتی میکنی و دو دقیقه بعدش هی عذرخواهی میکنی .نمیدونم دقیقا فازت چیه؟! به عبارتی توی بحران چهارسالگی هستی گفتم شاید دوست داشته باشی عکسهایی یادگاری از دوران مهدت تو این روزها داشته باشی .برای همین این پست رو نوشتم و عکسهات رو هم که برای مهدت هست میزارم برات عشق کوچولوی من               این گردش دیروزتون یعنی ۳۱ اردبیهشت تو حیاط مهده و مسابقه لی لی که گویا همش اول شدی قربون اون جدیتت بشه مامان ...
2 خرداد 1398

اولین اردوی هانای نازم

هانای مامان تو کی اینقدر بزرگ شدی که تنهایی بری اردو نفس من و بابا تا رفتی و اوندی من و بابا دل تو دلمون نبود اما باید از یکجایی شروع میشد اردو رفتنت اول بابا راصی نبود و گفت خطر داره اما وقتی اصرار شما رو دید و رییس مهد پیچک خانوم اسلامی و خانم رنجبر هم خیالمون رو راحت کردن.رصایت نامه رو امصا کرد و ... ۲۵ اردیبهشت ۹۸ شد اولین اردوی هانا طلا .که مقصد هم سرزمین عجایب پاساز تیراژه بود ️ ️ ساعت ۹.۵ که قرار بود راه بیفتین دل تو دلمون نبود.من و خاله الهام رخشی اومدیم یواشکی از پشت شمشادا نگاه کردیم و رفتنتون رو نظاره گر بودیم طی مدت بودنت هم تو اردو چند بار زنگ زدم مهد و امار گرفتم خلاصه بخیر و خوشی ساعت ۱ شد و برگشتی و دل...
26 ارديبهشت 1398

هانا قری

هانا جونم این روزها خیلی اهل قر و فر شدی و تا میگم بیا عکس بگیرم برام ژستای باحال میگیری.اینم عکسای بهار امسالت. امسال دارم کم کم میبرمت کلاس اموزشی.فعلا فقط نقاشی میبرمت و اولین کلاست رو برای اینکه عصر باشه فرهنگسرای انقلاب تحت نطر خانم مهدخت محمدی دارم میبرم و اونجا دو سه تا دوست جدید پیدا کردی به اسمای یسنا و دلنیا که منم با ماماناشون دوست شدم اینم جشن روز معلم که برای خانم محمدی گرفتیم قرار بود کلاس شنا هم ببرم اما تو چون از مامان جدا نمیشی و تنها نمیری فعلا کنسل شده تا بزرگتر شی عروسک کوچولوی مامان خودم و بابا هم میترسیم که بخوای تنها باشی و توی استخر تنها بری ...
17 ارديبهشت 1398