هانا جونهانا جون، تا این لحظه: 6 سال و 6 ماه و 1 روز سن داره
مامان بهنازمامان بهناز، تا این لحظه: 34 سال و 9 ماه و 21 روز سن داره

هانا امید من و بابا

عاشق زندگیمم

لطفا برای سلامتی دردونه زندگیم یدونه صلوات بفرستید

کروناااااا و زندگی ما

کوچولوی بی دفاع مادر سلام.خوبی عزیزم؟الهی همیشه شاد و سلامت باشی عروسکم و من بتونم ازت مراقبت کنم.این روزا خیلی روزای سختیه عزیزکم و پره از استرس و نگرانی و تشویش. همه جا پر شده از اسم ویروس لعنتیه کرونا امیدوام به همین زودی تموم شه و راحت شیم. از بس که شستیم وضدعفونی کردیمو ماسک زدیم و دستکش پوشیدیم خسته شدیم. عید امسالمونم کلش رو با وجود کلی برنامه ریزی های قبلی برای داشتن یک تعطیلات خوب نشستیم خونه تهران.و خیلییی روزای دلگیری تجربه کردیم. هرچند که سعی میکردیم با پختن کیک و شیرینی و نون خودمون رو سرگرم کنیم اما به هر حال استرس این ویروس لعنتی خیلی اذیت کننده بود. من و بابایی تصمیم گرفتیم مهدکودک نزاریم شما رو اما ...
21 خرداد 1399

ادامه تولد و تولدبازی ۵ سالگی

عرووووسک مادر .هانای نازنینم.نور چشمم.عاشقتم بخدا.جونم به جونت بسته هست مامانی ️ ️ ️ ️ شبا که خوابی با نفسات و لپای نرمالوت حال میکنم🙃🙃🙃بابا وحید شبا موقع خوابت از بس که بوست میکنه میترسم بیدار شی.اما تو ناااااز و گرمممم لالا میکنی.و من هزار بار خدا رو بخاطر داشتنت شکررررر میکنم جونم برات بگه که چند روز بعد تولدت مامانی زهرام سوپرایزی برای تولدت اومد تهران.تا امسال هر سال تو همه تولدلت سعی کرده بود باشه .اما امسال موقع تولدت بخاطر کاری که پیش اومده بود نشد که بیاد و تو دلش مونده بود که حتما بیاد .و با اومدنش چشم ما رو روشن کرد. ️ ️ ️ و بخاطر مسایل اخیر شرکت هواپیمایی از ترسمون با قطار اومد و من و تو رفتیم راه اهن دنبالشون.اینم دختر ...
25 فروردين 1399

تولد ۵ سالگی

سلاممممم نفسی.خوبی جیگر گوشه من‌؟خوبی همه عمر و زندگی من ؟چند ساله ای الان که داری میخونی اینا رو؟من هستم پیشت یا نه؟ایشالا که همیشه باهم میمونیم.نمیزارم ازم دور شی‌.هر جا بری باهات میام.دوری از مادر پدر خیلی سخته جان جانانم ️ ۵ ساله جان من . ️ ️جونم برات بگه از تولدت. مدام میگفتی برف اومد پس چراتولدم نمیشه .دیدی بالاخره تولدت اومد نه بهمن امسال مقارن شد با شهادت حصرت فاطمه.برای همین به احترام حضرت تولدت رو انداختیم چهارده بهمن. توی مهد کودک توی سالن جشنی باب سلیقت گرفتیم و هر چی دوست داشتی و امکان پدیر بود انجام دادیم.🙃🙃🙃 من و بابایی اون روز رو مرخصی گرفتیم و تو کل جشن باهات بودیم و تو هم کلییییی کیف کردی🥰🥰🥰 ب...
15 فروردين 1399

عکسهای اتلیه ۹۸

سلام مانکن مادرررررر سلللللام خوشتیپ مادر ️ ️ ️ هر سال خداروشکر تونستیم و بردیم اتلیه شما رو و کلی عکسای خوشکل ازت گرفتیم امسال تولد عمه مهلا جون یکبار رفتیم اتلیه و یک بار مهد کودکتون از اتلیه عکاس اوردن و این عکسای ناز رو ازت گرفتن. که برات همه رو اینجا یادگاری میزارم                                                     ...
10 بهمن 1398

زمستان ۹۸

سلاااااام دختر زمستونی.خودتم خوب میدونی و یاد گرفتی و همیشه میگه من و بابا دختر پسر زمستونی هستیم. خداروشکر خداهم تا اینجا هر سال برات زمستونت رو برفی کرده و تو هم هر وقت که برف میاد میدونی که تولدت نزدیک شده و کلی ذوق میکنی.یادمه روز تولدتم وقتی تو بیمارستان بودیم بعد چند روز الودگی شدید هوای تهران یک بارون زیاد و قشنگ اومد. ️ ️کلا تو دختر خوش قدم و پرکتی بودی عزیزز دلم. اینم عکسای قشنگت که کلی با برف ذوق کردی و حسابی دوسه بار با ما و با دوستات از طرف مهد رفتی برف بازی. البته ناگفته نماند که یکبارم از بس تو برف موندی و دستکشت خیس شده بود اخر بازی انگشتات حسابی درد گرفته بود و میسوخت اینا عکسای کله سحره.قبل رفتن به مهد .که از ذوق برف ...
10 بهمن 1398

پیش تولد ۵ سالگی

سلااااااااااااام دختر ۵ ساله من واااای خدایا این چه حسیه که من روزای تولد تو دارم دیشب همش مرور خاطرات میکردم و دلم غش و صعف میرفت برات. به تموم سختیهای بزرگ کردنت به تموم شیرینیهاش فک کردم. به تموم دندون دراوردنات و شبهای بی خوابی.به اون الرژی لعنتی که تو و ما رو حسابی اذیت کردن.به خنده های قشنگت.به لپای تپلت.به دستای تپلت که از شدت تپلی خط خطی بود لحظه لحظه و ثانیه ثانیش رو یادمه‌. اونقدر برام عزیز و دوستداشتنی هستی که هر شب موقع خواب به خدا میگم خدایا ممنونم ازت.خدایا به من ببخش این عروسک رو امسال هی میپرسیدی تولدم کی میشه .برفا داره اب میشه که مگه نگفتی برف بیاد تولدم میشه ️ امسال تولدت مقارن شد با شهادت حصرت فاطمه که ب...
10 بهمن 1398

قهرمان دندانپزشکی تابستان و پاییز ۹۸

سلام دردونه من.سلام عروسک قشنگم قربون دهن کوچولوت و دندونای نازت بشم نی نی که بودی خیلی سخت دندون دراوردی. برای هر دندون کلی تب میکردی و بی قرار میشدی یک وقتایی تا صبح تو اتوبانا بابا رانندگی میکرد که بتونی بخوابی و گریه نکنی سر همین منم حسابی با مسواک زدن و نخ دندون کشیدم مراقبشون بودم و همیشه هم چکاپ میبردم حتی شیارای دندوناتم پرکردیم که دیر خراب شن اما یک بار توی چکاپ گفتن که سوراخ ریز بین دندونی داه و باید عکس بگیریم عکس همانا و نیاز به عصب کشی همان.و دکتر گفت جنس دندوناش زیاد خوب نبوده که.... ما که مطمین بود طبق تجربه قبلی همکاریتون خوب خواهد بود.اقدام کردیم و دکتر شروع به کار کرد اما وسط کار ...
1 بهمن 1398

یلدای ۹۸

هندونه شیرین مامان.انار خوش رنگ و لعاب من.قربونت برم من یلدات مبارک نازنینم پنجمین یلدات هم اومد و شما کلی کیف کردی و امسال سه تا یلدا داشتی یکی دورهمی خونه عمو مجید یکی دور همی خونه خودمون با حضور دایی بهنام عزیز یکی هم توی مهد و کنار ننه سرما . از شب اولت عکس ندارم اما اینا عکسای توی خونه و مهدت هست خانوم کوچولو توی مهد برخلاف پارسال که از ننه سرما ترسیده بودی امسال کلی باهاش دوست شده بودی و کنارش عکس گرفته بودی.و مدام هم تکرار میکردی که ننه سرما که ترس ندارهیک خانوم خوشکله که خودشو پیر کرده تل سرت رو هم باهم کاردستی درست کردیم و حسابی کیف کردی اینم عکسای توی مهد که خاله ها ازت گرفته بودن ...
7 دی 1398

سفر با قطار به کرمان

سلام دختر احساساتیه من مامان فدای صورت کوچولوت بشه که این هفته با ویروسی که گرفتی و یک هفته تبی که داشتی کلی لاغر شدی.😭😭 خداروشکر الان بهتری و تبت قطع شده و توی قطاریم😂 الان یعنی ۲۸ ابان طبق برنامه ریزی قبلیمون بلیط قطار گرفته بودیم که بریم کرمان.قرار شد با قطار بریم چون هم شما خانوم شدی و فهمیده هم با این اوضای تحریمها حسابی به تجهیزات هواپیماهای موجود نیست .البته چون مریض شدی قرار شد که اگه بهتر نشدی کنسل کنیم که خداروشکر بخیر گذشت‌ عصری با بابایی اومدیم راه اهن و شما که حسابی بابایی شدی کلی گریه کردی 😔و هی میگفتی بابامم بیاد.اما بابا بخاطر مطبش نمیتونست زیاد کرمان بمونه و دو سه روز ارزش مسافت طولانی اومدن رو ندا...
28 آبان 1398