مهد کودک رفتن نازدونه من
سلام دختر قشنگم.سلام ماهه من.سلام همه دار و ندار من. خوبی عروسک مو فرفری من؟ خوبی دوست و رفیق من؟ مامان فدای صورت خوشکل تو بشه که شدی همدم و رفیق و هم زبونه من عزیز دل مامانی' بزار برات بگم از کابوسای شبانم.از تپشهای تند قلبم که نصفه شبا بیدارم میکرد.از اشکها و استرسام بخاطر ترس از تموم شدن مرخصیام و فکر مهد گذاشتن دردونه ام واااای هانا جونم نمیدونی مامانی که چه روزایی رو گذروندم و چقد فکرم درگیر بود.اونقد حالم بد بود که همه میگفتن هانا هم اگه به مهد عادت کنه فک کنیم تو عادت نکنی به دوریش و مهد گذاشتنش. خلاصه مامان جونم سعی کردم قوی باشم و توکل کنم بخدا.متوسل شدم به حضرت فاطمه و ازش مدد خواستم. اینم یک دوره دیگه از زندگیم بود...
نویسنده :
مامان بهناز
9:47










