هانا جونهانا جون، تا این لحظه: 11 سال و 8 ماه و 27 روز سن داره
مامان بهنازمامان بهناز، تا این لحظه: 40 سال و 16 روز سن داره

هانا امید من و بابا

عاشق زندگیمم

💖💖امیرعلی جان به دنیا خوش اومدی💖💖

سلام به روی ماهه فرشته کوچولوی خودم هانا خانوم مامانی امروز دوباره خدا یکی از فرشته های عزیزش رو زمینی کرد 👼👼 امروز خدا به عمو مجید جون یک پسر کاکول زری هدیه داد عمو جون و خاله فریده مبارکتووون باشه ایشالا سایتون همیشه بالای سر پسر نانازتون باشه💕💕 امروز صبح یعنی بیست ویکم مهر ماه پسرعموی هانا طلای من ساعت 8.5 به دنیا اومد و عصری من و بابایی و شما رفتیم که ببینیمش  چون شما رو نباید بالا میبردیم دادمت دست بابا حسین مهربون و ما رفتیم پیش نی نی عمو. اما هنوز تازه رسیده بودیم توی اتاق و داشتم فرشته کوچولو رو که اروم تو تخت خوابیده بود نیگاه میکردم که بابایی زنگ زدن و گفتن که داری همش گریه میکنی😞برا همین من سریع برگشتم و دیدم بل...
21 مهر 1394

تولد مامان بهناز

سلام گلدونه مامان سلام خوشمل طلای من🌹🌹🌹 ااااااااخ که چقد عروسک شدی نفسه من🌸🌸🌸 امسال تولد مامان یک عطر و بوی دیگه داشت🍁🌷 یک فرشته هم توی تولد من مهمون بود😊😊 الهههههی دورت بگردم که اینقد خانوووومی😙😙😙 دیشب بابایی مامان رو سورپرایز کرد و با یک دسته گل خوشکل و کیک اومد تو گل رو داد به من و تو فک کردی خوراکیه و خواستیش و زدی زیر گریه!!!!!!😭 تا گل رو به دستت ندادیم ساکت نشدی😁 ای جوووون دل مامان... بعدم من و شما لباسای قرمز مشکی پوشیدیم و کل سرامونم ست کردیم و با بابایی تولد بازی کردیم تو هم توی کیک هی کنجکاوی میکردی وروجک 🙆🙆 امسال هانای من تولدم بهترررررررین بود چون عشقی مثل تو رو داشتم اینم عکسای تولد مامانی و کادوی بابا وح...
20 مهر 1394

تولد خاله الهام

تولد تولد تولدت مبارک خاله الهام هانا خانوم💋💋💋💖 14 تیر تولد خاله جون بود و امسال بعد چندین سال مامانی تو روز تولد خاله کرمان بود. اما از دست دختر شیطون بلاش که دلش میخواد همش تو خونه باشه و یک جای ساکت جرات نکردیم براش تولد بگیریم.چون ملوسک مامان تو سر و صدا بی تاب میشه!! برا همین سرزده با یک شاخه گل و یک کادوی ناقابل رفتیم در خونشون تا سورپرایزش کنیم البته ناگفته نماند که کل مسیرم شما خوشکل خانوم تو ماشین گریه کردی😔😔 ایشالا این مشکل گریت تو ماشین زودتر حل شه دختر نازم چون مامان هیج جا نمیتونه بره😐 چند جاییم که تا حالا رفتیم یا من نصفه مسیر رو پیاده رفتم یا اینکه بعد کلی جیغای بنفشت کنار خیابون نگهدداشتیم و گذاشتیمت تو پتو و تا...
18 تير 1394

❤❤فرشته آسمونیم هانای عزیزم به دنیا خوش اومدی❤❤

 تولد تولد تولدت مبارک خداجونمممممممممممممممم شکرت دختر عزیزم  خوش اومدی ی ی ی ی   فرشته کوچیک ما روز پنجشنبه 9 بهمن ماه 1393 ، 29 ژانویه 2015 مصادف با دوم ربیع الثانی 1436 تولد امام حسن عسکری  در ساعت 10.40 در بیمارستان فوق تخصصی یاس سپید تحت نظر دکتر حنطوش زاده با وزن 3175 گرم و قد52 سانتی متر دیده به جهان گشود وبا تولدش چشم ما رو روشن کرد و به معنای نامش روشنی چشم و من و بابا شد.     هانای قشنگم امروز که دارم برات مینویسم ده روزه که با تموم وجودم لمست کردم .آآآآآآآخ که چه حسیه این حس من.خدا جون نصیب همه این حس رو بکن       این ده روز اتفاقای زیادی ا...
18 بهمن 1393

دل نوشته های مامان نازی برای دخمل عزیزش

سلام عروسک مامان خوبی دخمل نانازم توی دل مامان بهت خوش می گذره؟ دیگه دل مامان جای تو نیست و باید بیای بیرون عزیزکم میخوای  دل مامانی رو خالی کنی؟میخوای بیای بیرون؟خوب من که دلم برات تنگ میشه عزیز دل مامان من بهت خیلی عادت کردم الان 38 هفته و 6 روزه که لحظه لحظه عمرم رو با تو بودم.با تو خوابیدم و با تو بیدار شدم .با تو غدا خوردم و با تو خندیدم و هرازگاهی توی خلوتم باهات گریه کردم.تو بودی محرم رازم  که همه دلواپسی هام رو بهت می گفتم و تو آروم بهم گوش میدادی و با تکونات بهم میگفتی که آروم باش مامانی من هستم. مامان الهی فدای تکونات بشه که دلم براشون تنگ میشه.نمیدونم این که میگم اسمش چیه؟خودخواهیه یا یک حس مادرانه...
8 بهمن 1393

سیسمونی دختر قشنگم هانا جون

دختر عزیزتر از جونم فرشته معصوم من   عزیز دل مامان با وجود مشکلات من و فشار بالایی که داشتم و اینکه بابایی هم هر روز تا دیروقت مطب بود و مامان زهرا و .... هم همیشه پیشمون نبودن  که زیاد خرید بریم بازم سعی کردیم برات سیسمونی خوشکل تهیه کنیم.امیدوارم عزیز دلم ازش خوشت بیاد و به خیر و خوشی ازش استفاده کنی مامانی اینم عکسای سیسمونی نازدونه من                         ...
5 بهمن 1393

شب یلدای خوشکل مامان

سلاااااااااااام به روی ماهت دخمل ناناز من مامان دورت بگرده که اینقد خانومی خوبی همدم تنهایی های مامان؟؟؟خوبی انیس و مونس من؟؟؟؟؟؟ امروز که دارم برات مینویسم 35 هفته و یک روز داری و دارم با شوق دیدنت روزهارو میگذرونم.البته یک حس عجیبی دارم از یک طرف دیگه این روزای آخر سخت شده و دلمم برات پر میکشه و دوست دارم زود بیای بغلم و از طرف دیگه خیلی بهت عادت کردم و میترسم که اگه از وجودم جدا شی خیلی دلم بگیره. توی این مدت خیلیا اومدن پیشمون و رفتن ولی منو تو همش با هم بودیم و تو منو تنها نگذاشتی .شدی همدم و همراه من . صبحا با عشق کردن با تکونات پا شدم و روزها رو با حرف زدن باهات و درد و دل کردن باهات شب کردم و شبا را با بغل کردنت و بوس...
16 دی 1393

دخترم...........

سلام دخترم سلام برگ گلم سلام عشق بابا وحید الان که دارم این مطلب رو برات می نویسم تقریبا نیم ساعته که مامان زهرا و خاله بانو ازمون خداحافظی کردن و رفتن.وقتی که در رو بستن و رفتن یهو دلم گرفت و بازم تنها شدیم.برا همین دلم خواست که برات بنویسم. این چند وقتی که پیشمون بود خیلی خوب بود مهمونی رفتیم مهمون داشتیم.شبا دور هم می نشستیم و حرف میزدیم.خیلی هم بنده خداها تو زحمت افتادن همه زحمتا رو کشیدن و همش غدا پختن و شستن و .. و نگذاشتن مامانی کار کنه تا ملوسک مامانی آروم تو دلم لالا کنه. من به جات ازشون تشکر کردم ولی تو که به دنیا اومدی خودت با احترام بهشون ازشون تشکر کن. کاشکی همیشه همه کنار هم بودیم.ولی خوب .... ان شاا.. ...
17 آذر 1393

قد و وزن کوچولوی سی هفته من

ر سلام عروسک یک و نیم کیلویی مامان سلام دخمل قشنگم خوبی عزیز دلم؟ توی دل مامان جات راحته؟ من و بابایی داریم برای دیدن صورت ماهت لحظه شماری میکنیم .آآآآآآآآخ که چقد این انتظار شیرینه البته بعضی وقتا دوست دارم که همیشه توی دلم بمونی و کمترین فاصله رو باهات داشته باشم.تکون خوردنات اونقد دلچسبه که حاضر نیستم تموم شن.مطمئنم دلم برای شنا کردنات توی دلم تنگ میشه.   فسقلی عزیزم هفته پیش سه شنبه که 11 آذر بود و سی هفته و یک روز داشتی من و بابایی دختر یکی یدونمون رو بردیم سونوگرافی تا ببینیم در چه حاله؟!! مامان زهرا جون و خاله بانو هم پیشمون بودن و اونا هفته قبل پنجشنبه اومده بودن پیش مامانی که تنها نباشه و كلي...
12 آذر 1393

اتمام بیست و هشت هفتگی خانوم طلا

سلام وروجک شیطون بلا ماه گرد هفتمت مبارک امروز دخترم وارد هفته بیست و نهم شد ر و  مامانی دختر عزیزش رو برد دکتر تا بازم با شنیدن صدای قلبش عشق کنه.اونقده بلا شدی و تکون می خوری که وقتی خانوم دکتر داشت صدای قلبت روگوش می داد هی فرار می کردی و می رفتی یه گوشه دیگه و اونم بنده خدا هی دنبالت می گشت. ماشالا ماشالا اینقد زیاد و محکم لگد می زنی که دیشب نصفه شب دیگه بی خیال خوابیدن شدم و شروع کردم به ناز کردن و صحبت کردن باهات. راستی دختر تو چقد خوش قدمی......... به خدا از وقتی اومدی همش برامون برکت آوردی.امروزم کلی به نفع جیب بابایی کار کردی!!!!!!!!!!! آخه خانوم دکتر تا قبل از طرح حذف زیر میزی برای جرا...
27 آبان 1393