هانا جونهانا جون، تا این لحظه: 4 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره
مامان بهنازمامان بهناز، تا این لحظه: 33 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

هانا امید من و بابا

عاشق زندگیمم

سفر به استانبول

1398/8/19 8:05
نویسنده : مامان بهناز
118 بازدید
اشتراک گذاری
سلام عشق جان من
سلام خوش سفر و همسفر خوب من
بهترین یار و یاور من و بابا بمون همیشه عزیزتر از جونم
برات بگم از سفر استانبول
بابایی برای یازدهم مهر ماه برامون بلیط گرفت و شش روز رفتیم اونجا
هتل خیلی تمیز و دنجی داشتیم و تو هم که عاَشق یخچال کوچولوی هتلایی
دست بابا وحید درد نکنه که یکبرنامه ریزی توپ داشت و کلی جاهای تفریحی رفتیم
خیلی بهت خوش گذشت و توی کالسکه راحت مینشستی و ماهم راحت بودیم
واقعا همکاری کردی و کلی خانوم بودی دورت بگردم






اینا عکسای تو فرودگاه بود .ساعت ۵.۵۰ صبح پرواز داشتیم و تو فقط دو سه ساعت لالا کرده بودی اما خداییش اذیتم نکردی و هیجان داشتی.کل پروازم لالا بودی و مثه فرشته ها خوابیده بودی
اینم روز اول و تو هتل
رفتیم هتل و استراحت کوچولو و بعد رفتیم میدان تقسیم و تو کلی با پرنده ها حال کردی



بعدم رفتیم برج گالاتا که بی نظیر بود
ناگفته نماند که زیاد برای عکس حوصله نداشتی با کلی ادا راصی میشدی فیگور بگیری











روز دومم رفتیم سوار کشتی شدیم و جزیره پرنس رفتیم و سوار کالسکه شدیم و کیف دنیا رو کردیم





بعد از جزیره رفتیم اکواریوم که محشررر بود


















خداروشکر کالسکه برده بودیم و جای شما عروسک ما راحت بود و توی مسیر راحت میخوابیدی.
روز سومم رفتیم جاهای تاریخی مثله ایاصوفیه و توپکاپی و عصرم مرکز خرید جواهر .که خیلی مرکز خرید بدی بود.اوم روز حسابی بارونی بود و خداروشکر تو کاور داشت کالسکت و اون زیر کیف میکردی





عکس اخر من و بابا رو هم عکاسش شما بودی که خدایی خیلی قشنگ گرفتی ازمون.






این رو هم بگم که اون روز اعصاب عکس گرفتن زیاد نداشتی و نمیزاشتی عکس بگیرم‌ انگار خسته شده بودی و حقم داشتی.اما خداروشکر تو کاخ خرم سلطان اخرسر راضی شدی و چندتا عکس ازت تونستم بگیرم
روز چهارمم رفتیم مرکز خرید ونیزیا.اابته صبح دیر رفتیم و گذاشتیم شما حسابی لالا کنی
اینم عکس شما تو هتل با چشای پف کرده .که البته صبحا و اکثر وعده ها چیزی نمیخوردی.یعنی کلا اب به اب که میشی اینجوری میشی متاسفانه




روز پنجمم صبح رفتیم دوسه تا جای دیدنی و بعدم مرکز خرید ۲۱۲ که دیگه واقعاااا خسته شده بودیم.اما خداییش عالی بود این سفر و حس و حال خیابونا و پارکا و... خستگیمون رو در کرد



اینم عکس عروسکت حنا که ازونجا خریدی و اصرار داشتی ازش عکس بگیرم




روز ششم و روز اخرم که پروازمون ساعت ۱۱ بود و صبح زود رفتیم فرودگاه.که متاسفانه من و تو و بابا تو فرودگاه همدیگرو گم کردیم و خیلی دقایق بدی بود و خیلی بهمون سخت گذشت.اما خداروشکر بخیر گذشت و اخرین دقایق همدیگرو پیدا کردیم و به پرواز رسیدیم.اینم عکسای شما تو هواپیما که حسابی اونجا به خودت خوش گذروندی و حال ما رو خوب کردی


این بود خلاصه ای از سفرت عروسکم به استانبول.ایشالا هی سفرای خوب بری و کیف کنی.دوستت دارم خوش سفر مامان
پسندها (3)

نظرات (2)

مامانمامان
19 آبان 98 13:40
همیشه به سفر
مامان بهناز
پاسخ
ممنون.ایشالا.همینطور شما😊
عمه فروغعمه فروغ
20 آبان 98 10:12
همیشه به خوشی😘
ممنون میشم ما رو دنبال کنید🌹
مامان بهناز
پاسخ
چشم حتما🤗